در رفت و آمد و شد روزانه ام از کنار باجه های تلفن، زباله دانی های شهرداری، صندلی و نیمکتهای پارک، و بعضا کنتور آب و برق و گاز اماکن عمومی و خصوصی که میگذرم متحیر میشوم از اینکه چگونه در مملکتی که بنا به امار رسمی و اطلاعات موجود از نظر معادن و منابع مادی آن عملا میتواند در رده کشورهای بسیار ثروتمند محسوب شود، این بی زبانها را این چنین زشت و غیر امروزی به زنجیر کشیده اند؟؟!! از خود میپرسم آیا این حکایت فقر است یا که من ندانم حکمتی در زنجیر است که ما در تاریخ چند هزار ساله امان شاید بیشترین سوء استفاده را از آن کرده ایم و بی شک بیشتر از هر مملکت و مردم دیگری از آن استفاده برده ایم!!!؟ و یا شاید هم که هر دوی آن!!؟؟
" به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته ز اینجا، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم، به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
(محمد رضا شفیعی کدکنی) ".


