مانده بودم چگونه خود درمانده ام را به بیرون پرت کنم. به هر فلاکتی بود به بیرن خزیذه و لحظه ای احساس رهائی کردم. واقعا که آزادی نعمتیست. رهائی و آزادی و خود بودن موهبتی ست که اکثر قریب به اتفاق ما انسانها در طول بسیار دردناک وطویل زندگیمان ازنعمت برخوردای از آن به شیوه ای بسیارظالمانه و غیر منصفانه محرومیم.
اکنون ساعت 3 بعد از ظهر است . به هر حال آزاد و فاتح آن صحنه در هم ریخته در بیرون از ساختمان موفق شدم فرم عزیزی را برای کپی کردن قرض گرفته، دوان دوان به محضر یعنی مغازه بغلی رفته کپی کنم. آنجا هم برق رفته بود یا بهتر است بگویم برق را قطع کرده بودند. آخر اینجا و در این فصل قطع برق بیش از سه ساعت در روز سهم همه ما در این شهر است که بر خلاف همه سهمیه های دیگر زندگی این یکی بشکلی کاملا منصفانه وعادلانه و دقیقا سر موعد و بصورت کاملا تمام و کمال و کامل توزیع شده و همگان از این یکی نعمت ناخواسته بهره مندیم.
خلاصه دردسرتان ندهم آن حس رهایی چند لحظه قبلم با احساس بد مغلوب صحنه جنگی ناخواسته خیلی زود رنگ باخت. داشت حالم از همه این مناسبات نا منظم غیر مدرن و دست و پاگیر به اصطلاح زندگی امروزه این شهر ودیار بهم میخورد. آنجا را ترک کردم وبالاجبار ساعت 6 عصر برگشتم. محض اطلاعتون همه این آمد و شدهای غیر ضروری با تاکسی بود.
امروز و حتما همه روزهای دیگر نیز اینجا برای بستنی فروشی و محضری و سوپرمارکت و مغازه هائی که در این حوالی دستگاه کپی دارند روز پر درآمدی بوده است. به هر فلاکتی بود دو کپی فرم از محضر گرفته، برای دو خانواده پر کرده و به زحمت از بین شلوغی دیوانه کننده مردم سینه به سینه و نگران به سرقت رفتن و گم شدن شناسنامه و کارت شناسائی و کیف پول و غیره به هر مصیبتی بود به دست مسئولین آنجا سپردم.
روی میز هر کارمند یک عدد دستگاه پول شمار بی وقفه مشغول شمردن محتوای جیبهای کوچک مردمی بود که هست ونیست جیبهاشان را در ازای تحویل فرم " کوپن" حواله آن محل کرده بودند.
اینجا دقیقا همانند دو چوپان در دوسوی دره و کوه و صحرائی که با فریاد با هم در تماسند کارمندان محل مرتبا با فریاد و ایجاد آلودگی صدای بی مورد آنهائی که موفق شده فرم تحویل داده بودند را به پنجره ای در پشت ساختمان برای دریافت " کوپن" حواله میدادند. کاری که با یک ماژیک، یک برگ کاغذ و چند کلمه حرف آدم فهم براحتی قابل حل است.
مجددا به سختی خود را به بیرون و پشت پنجره کذائی رسانده منتظرماندم. آفتاب گرم و سوزان، پوشش ضخیم و تیره رنگ سر تا ناخن پا، نبود سایه بان و صندلی و حتی محلی برای ایستادن و کم کم حس عصبانیت از همه این مناسبات دیوانه کننده...و برای من کشنده تر از همه شاهد به حراج گذاشتن شخصیت و شاءن انسانی و ارزش و همه هست نیست مردمی که برای چند برگ کاغذ سیاه بی ارزش اینگونه خود وخویشتن را با ندانم کاریهایمان به چنین روز و روزگاری افکنده ایم. آزاردهنده تر از حال خود و همه دیدن پیرمردان و زنان سالخورده و درمانده ای در آنجا بود که حق و سهمشان از زندگی دوران کهنسالی آنچه شرحش رفت نمیبود و نیست.
خیل عظیمی موفق نشدند "کوپن" هایشان که همه روزشان را برای آن از دست داده بودند را دریافت کنند و بخش دیگری خوشحال از اینکه موفق گشته چند برگ کاغذی را دریافت کنند صحنه را با عجله ترک میکردند.
با کوله باری از اندوه و دنیائی از آرزو و خواسته و حق و حقوق ابتدائی وساده ای که سهم مسلم انسان امروز از زندگیست و اینکه ما در این قرن سریع و دنیائی با سرعت نجومی هر چیز و همه چیز ..براستی در کجای صقل زمین ایستاده ایم، لنگان لنگان و گرسنه و خسته با مشتی کاغذ مچاله شده در دستم به خانه برگشتم.


