سايه اش را از پشت شيشه ورودي ديدم كه لاي پتو گذاشتنش و از پله ها بالا ميبرنش.اين بار نوبت خواهرش بود كه چند روزي ازش مواظبت كنه. فرداي ان روز خواهره اومد پايين گفت بيا خواهرم كارت داره. وقتي رفتم بالا گذاشته بودنش رو دو تا متكا. از ديدن من خوشحال شد. سرش را بوسيدم و گفتم كه خيلي خوشحالم كه دوباره ميبينمت. گفت: "يه زحمت برات دارم. بچه هاي خواهرم ميگن تو نقاشيت خوبه، اگه ميشه یه نقاشي از دست و پاي من بكش. اين بچه ها هم يه نامه نوشتن برام، ميخوام با نقاشي بفرستم براي اقاي خامنه اي تا يه كمكي بهم بكنه .ميدوني كه؟" !! گفتم اره! باشه چشم. بچه ها يه مداد با يه برگ کاغذ برام اوردند شرمم ميشد به دستاش نگاه كنم. نمي دونستم با چه زبان بي زباني به مدادم حالي كنم كه به تصوير كشد درد اين زن را انگونه كه ميازارد او را! بيوگرافيش را خيلي سريع در ذهنم مرور كردم. به روماتيسم مبتلا شده بود و ظاهرا براي اينكه شوهرش نگه اش دارد و با او ماندگار باشد با پول خود براي مردک زن ميگيره!! و بعد هم زن جديد به اتفاق آن ناانسان که شوهرش باشد او و بچه ها را از خانه اش بيرون ميكنند و امروز او مجبور است براي ادامه زندگي هر از چند گاهي در خانه برادر یا خواهرش سپري كند. کلافه، نگران وضعیت او و حیران این جهان بی در و پیکر به دستانش خیره شده بودم. گفت: " مگه نمي كشي؟" . گفتم اگه اجازه بدي یه عكس از دست و پات بگيرم بذارم تو كامپيوتر شايد كسي حرف دل تو را خواند ودید و شنيد، و بگوش اقاي خامنه اي رساند!! .گفت: " هر طور كه خودت ميدوني" عكسي از دست و پاش و نامه اي كه براش نوشتند را گرفتم .اینجاست شما خود قضاوت كنيد:
آیا سرپناهی ساده و بی آلایش برای انسانی از نوع همه ما در سرزمینی که سرشار از همه منابع هنگفت مادی رو زمینی وزیرزمینیست و سرمایه های باده آورده حجاج مور و ملخ وار گوشه وکنارش سر به فلک میزند، مورد بسیار بزرگیست که انسانی این سان شریف و ساده زیست و زاده این آب و خاک نیازمند آن باشد!؟ آیا اندکی جا و مکانی برای زیستن و کفی دارو برای ماندن در این جهان پهناور حق یک انسان از تبار همه ما نیست؟!
"... کجای این شب تیره بیاوزیم ..." !؟
-----------------------------------------------------------------------------------------


