تبليغاتX
درد مشترک

 

اهاي با توام

توئي که تو خيابون تو سرما و تنهائي داري ذره ذره ميميري

اهاي با توام

توئي که تو صف هاي طولاني با پاهاي درد کشيده و لبخندي محو ايستادي

اهاي با توام

توئي که تو خيابون نزديک باجه تلفن نشستي و گوشهاتو به ديوار چسبوندي

اهاي با توام

توئي که سر چهار را ايستادي تا کسي براي کمک صدات کنه

اهاي شماها

به دفن کننده هاتون کمک نکنيد

بدون جنگ وا نديد

قلبتون را وا کنيد

ما داريم ميائيم خونه

به ما نگيد که هيچ اميدي نيست

همگي دست در دست خواهيم ايستاد

چون بدون هم همگي برزمين خواهيم افتاد

 

از اهنگ جاودانه پينک فلويد

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |

با کسب اجازه از اقای رضا فرمند و تقدیم به همه مادران دردمند

  مادرم زيبا نشد      
مادرم نتوانست
دریچه ی زندگی اش را
رو به عشق بگشاید
به زیبایی اش مالک نبود۰

 ۰۰۰

مادرم نتوانست
حامله نشود
یا رَحِم اش را
پنهانی
یک شب
به خوردِ سگی بدهد۰
 
۰۰۰
 
مادرم نتوانست
قشر ضخیم جهل جماعت را
همچو ته دیگِ سختِ سوخته ای
با سیم و برف بشوید۰

۰۰۰

مادرم نتوانست
خود را ببالاند
و در هوای بیکران کلمه
تنفس کند

 ۰۰۰

هنوز نگاه ات را در سکوت ات به یاد دارم
هنوز کلمه های دُرُشت کتابِ اکابر را می بینم
که با دستهای بی رمق حافظه ات
از لا به لا ی سبزی ها
وز میان دانه های برنج و لوبیا و عدس
جدا میکردی۰

۰۰۰

در او
آش، مکرّر می شد
چای، مکرّر می شد
و غلغلِ آبگوشت۰

۰۰۰

مادرم نتوانست
سِحری بیاموزد
پرنده ای بشود
و سحرگاهی
از پنجره ی مطبخ
بگریزد۰

۰۰۰

مادرم زیبا نشد
مادرم فرصت نیافت
سرمست آزادی
بر بام قرن برقصد

 ۰۰۰

 مادرم فرصت نیافت
با شاهبال فرزانگی
از ژرفنای باورهای گرد آلود
تا اوج پژوهش و پُرسش
پَر بکشد
به جهان دست بساید
بودن را در یابد
 
و به حس عزیز و بزرگِ خود
ایمان بیاورد۰

۰۰۰

مادرم
در خستگی متولّد شد
صبح و غروب نداشت
اسبِ زمان
از گیسوان اش او را
در خارزار زندگی چرخاند۰
صدایش را کسی نشنید!
نگاهش را کسی ندید!
و صورت اش
تا مرگ
ساییده شد۰


۰۰۰

پدرم
از مسجد
به سوی مادرم آمد

پدرم
با قیش آیه ها
و تسمه ی حدیث و روایت ها
مادرم را
به ارابه ی زندگی اش بست۰

۰۰۰

مادرم نتوانست
به باور پدرم
این قلعه ی باستانی متروک
وارد شود
و آنرا
از خرده ریز حدیث و روایت ها
جارو کند۰

۰۰۰

 آن آینه را که مقدّس می دانند
آن آینه را که می گویند
روشن ترین آینه هاست
آینه ی قرآن را می گویم
چرا در آن
سیمای تابناک مادر من
 
پیدا نیست

۰۰۰

 مادرم
از منبر شنیده بود که چشم هایش خطاست
و در مغزش
کلمه نمی روید
در او
چرا و اگر
جاده های بی پایانی بود

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |