تبليغاتX
درد مشترک

امروز صبح برای واریز کردن پول به بانک اداره بیمه رفتم انقدر جالب بود که دو و سه نفر داشتند با موبایل فیلم میگرفتند

بخاطر ماه رمضان ساعات کار بانکهاهشت و نیم میباشد شلوغی، ازدهام مردم، شلوغی صفها،  رعایت نکردن صف، بد وبیراه گفتن مردم، گرما وبوی بد دهان مردم که روزه بودن و خلاصه ازهشت وربع تا یازده و پنج دقیقه برای یکی مثل من که فشارش دائما پایین است خیلی سخت بود خیر ببینند چند نفری سرگرمی خوبی پیاده کردند .یه بنده خدای اومد از وسط صف بره اون طرف نمیدونم چکار داشت . دو نفر بهش گیر دادند که میخوای بزنی جلو خلاصه تا اومد بگه چکار دارم یه مشت  حواله شد تو بازوش. باور کنید دیدنی بود با پا در میانی چند نفر خاتمه پیدا کرد .

یه خانم گیر داده بود به یه خانم دیگه که چرا ادمس میخوری تو ماه روزه اون هم با وساطت چند نفر خاتمه پیدا کرد.یه خانمی از در با هر زحمتی بود خودشو رساند به من گفت خانم صف چی هست ؟تا اومدم جوابش بدم اونهای که پشت سرم بودندصداشون در اومد کجا بودی خانوم تو صف که نبودی ندیدیمت که. برو اخر صف .زنه هم پرید بهشون:

" برید گم بشید همتون یه مشت عقده ای، حیف که روزه هستم وگرنه میدونستم چه جوابتون بدم". نزدیک نزدیک من هم ایستاده بود من هم نه میتونستم برم عقب نه میتونستم برم جلو نه میتونستم

بشینم فشارّم هم افتاده بود پایین.  صف کیپ کیپ ،بلند داد میزد:" شاید دلم بخواد همین جا بایستم به شما چه مربوط".  وسط صف یکی فریاد زد" غلط کردی بیا برو تو صف" .یه خانمی هم که پا به سن گذاشته بود نه یه بار نه دو بار صداشو بلند میکرد (خانم موهاتو بپوشون ما شهید دادیم ) خانم هم صدا زد :

"تو دیگه خفه پیر سگ". یکی این میگفت ده تا صدا از گوشه گوشه صف بلند میشد خلاصه چه دردسرتون بدم راهش رو گرفت و رفت. نفهمیدم بنده خدا میخواست بزنه جلو یا کار دیگه داشت .با هر زحمتی بود  بعد از چند ساعت انتظار پول رو  واریز کردم اومدم بیرون معده ام درد گرفته بود

تشنه ام هم شده بود دو سه تا خرید هم داشتم که نه میتونستم راه برم نه دیگه وقت بود. رفتم طرف سوپری که چیزی بخورم پشت شیشه زده بودند"

"در ماه مبارک رمضان از خوردن و اشامیدن در این محل خوداری کنید". تاکسی گرفتم یه راست اومدم خونه.

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |

ماه رمضان ماه روزه . چشمام خیره شده. به چی؟ خودمم نمیدونم. دوباره برمیگردم به عقب به 32یا33 سال پیش

با زور بلندم میکردند برای خوردن سحری .

نمیدونم چرا بعد از خوردن سحری زورشون بهم نمیرسید که وادارم کنند نمازم را بخونم اخه خواب بودم نمیفهمیدم

چطوری حتی سحری را می خوردم فاصله سحری تا نماز 1ساعت بود نمیتونستم بیدار بمونم هر چه هم میگفتم که 10دقیقه مونده به نماز بیدارم کنید بگوششون نمیرفت ظاهرا میخواستند که من فیض ببرم

25 سال پیش تو مدرسه زنگ تفریح رفتم گوشه ای پناه گرفتم با ترس و لرز نگاهی این طرف و نگاهی ان طرف

یواش دست بردم تو کیفم و بیسکویتی که شب قبل گذاشته بودم تو کیفم در اوردم گاز زدم

نمیدونم گاز سومی بود یا چهارمی همین را میدونم که یکدفعه از پشت سر یکی موهامو با مقنعه کشید صداش اشنا بود

معلم دینی بلند بلند صدا میداد جلو بجه ها والله خجالت داره (دخترو روزه خواری) منو برد تو دفتر. اون روز من زنگ

بعد اجازه رفتن به کلاس را نداشتم.( اخه جلو بچه ها خیلی خجالت کشیدم اون روز)از قرار معلوم من 5سال از سن تکلیفم

گذشته بود الان وقتی به اون روزها فکر میکنم با خودم میگم اگه پسر بودم 25سال پیش تو مدرسه به خاطر روزه -

خواری جلو بچه ها خجالت نمیکشیدم واز کلاس هم محروم نمیشدم و میتونستم بدون ترس و دلهره بیسکویتمو بخورم. و .. و.... چون

(اون موقع من به سن تکلیف نرسیده بودم) الان هم که اینومینویسم بغض گلوموگرفته

دارم دو و سه تا نفس عمیق میکشم .فضای تنفس محدوده نمیدونم بخاطر بوی ادوکلن نمیدونم بخاطراین متنه

نمیدونم. همین میدونم که دارم خفه میشم دلم میخواد برم تو فضای ازاد داد بزنم ای کاش الان بارون میومد و من

میرفتم زیر بارون فریاد میزدم ای کاش....

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |

مادر از درد به خود می پیچید و پدر از خشم. مادر بزرگ فریاد زد خدا مرگت بده مگه نگفتم بهش بگو زود بیا

ننه ات داره درد میکشه.

من میدونستم که ننم چه دردی میکشه کوچک بودم اما یه چیزای حالیم بود چون بارهاه وبارها شنیده بودم

یه پسر کاکل به سر اگه بود چی میشد. مادر شرمگین .نکنه اینم دختر باشه پدر اما خشمگین از اینکه این هم دختره

درها را محکم بهم میزد ارام و قرار نداشت پله ها را یکی میکرد سر همه داد میزد .

بلاخره اومد صدا زد شما که هیچ چیز اماده نکردید پس اب داغ کو؟

طولی نکشید صداها بلند شد دوقلو پسرودختر خدا بمیرم واسه مادرم نمیدونست خوشحال بشه یا ناراحت

مثل ادمهای جنایتکار جلو بابام سرش را پایین انداخته بود خنده مصنوعی پدر ازارم میداد

از خوشحالی روسری کردم سر داداشم مادربزرگ داد کشید وای ننه نکن خفه اش میکنی

(این یکی هم که خدا رحمش کرده روسری میکنی سرش) حیرون مونده بودم چی بگم

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |