نظرتون راجع به این مطلب چیه بچه که بودیم دوستهای خوبی بودیم برای هم مثل دو خواهر.اما نه فراتر از دو خواهر مانند یک روح در دو جسم با هم بازی میکردیم میخنددیم اذری میرقصیدیم وپای بر زمین میکوبیدیم باهم میخواندیم ومینوشتیم و شعار های گنده تر از دهانمان میدادیم. هر دو در یک شب طوفانی به خانه بخت رفتیم . راهمان جدا (و سرنوشتمان)یکی شد او زیر بار ضربات مشت ولگد صبور نبود و سوخت من زیر بار ضربات مشت و لگد صبور بدم سوختم او با فریاد اعتراضش سوخت من با سکوتم سوختم مقاومت او در مقابل جور و ستم خانه خرابش کرد صبر و سکوت من در مقابل جور و ستم . او در حسرت دیدار فرزندانش سوخت و من در کنار فرزندانم سوختم او بی وفا و گستاخ قرار گرفت و من پخمه و دست پا چلفتی .او به دور از فرزندانش به بیماری روحی و جسمی مبتلا شد و من در کنار فرزندانم به بیماری روحی و جسمی مبتلا شدم او جور روزگار کشید و من جور همسر چندی پیش در یک مجلس عروسی همدیگر را دیدیم هر دومان همچو کشتی طوفان دیده ویران پیر وشکسته گرد سالها غم بر رخمان نشسته بود دیگر اذری نرقصیدیم زیرا نه در پاهای او توان پای کوبیدن بود نه در قلب من اکنون دو جوان برومند او گاهگاهی به دیدار مادر رنج کشیده شان میشتابند و دو جوان برومند من در کنارم بر زخمهای کهنه دلم مرحم میگذارند
+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت
|


