یه خاطره دارم از چند مدت پیش در یه موسسه. قرار بود یه درس عملی بعنوان کاراموزی یا به بیانی دیگر کارورزی به مدت 150ساعت در یه موسسه دولتی یا خصوصی بگذرانم.
تو یکی از ناحیه های اموزش پرورش مشغول به کار شدم صبح زود با تعویض کردن اتوبوسها سر ساعت مقرر به موسسه میرسیدم ورودی اول موسسه را که پشت سر میگذاشتم صدای قران توسط بلندگو پخش میشد وقتی ورودی دوم را پشت سر میگذاشتم میدیدم که درب اتاقها قفل است. ارباب رجوع ها میامدند پشت در اتاقها منتظر می ماندند که کارمندها سر برسند. حا لا کارمندها کجا هستند جالبه تو نماز خانه زیارت عاشورا را میخواندند. ساعت هفت و نیم طبق قانون باید سر کار باشند ساعت هشت ونیم سر کارشان حاضر میشدند طی این ساعتی که نبودند باور کنید صدها فحش توسط مردمی که منتظر آنها بودند میخوردند : شما اگه راست میگین تو خانه هایتان نماز دعا بخوانید چرا وقت مردم را میگیرید چرا کار مردم راه نمی اندازید...؟
خانمهای کارمند با چادر و مقنعه پشت کامپیوتر میخواستند کار ارباب رجوع ها را راه بیاندازند باور کنید اگه با چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم در طول روز شاید 1ساعت ازوقتشان صرف نگه داشتن چادر میشد. بنده خداها نمی توانستند هم چادر را نگه بدارند که از سرشان لیز نخورد هم با کامپیوتر کار مردم راه بینداذند. میگفتم خانمِ ... چرا عکس شما درکنار بیوگرافیتان روی درب اتاق نزدند مثل اقایون. میگفت نه زشته دیگه عکس ما را بزنند. اقای رئیس گفته عکس خانمهای کارمند نیازی نیست. باور کنید خیلی هاشون فقط بخاطر اینکه امتیازی بگیرند و مطرح شوند چادر میپوشیدند خانمی بود از حراست هر از گاهی با خنده به من میگفت : عزیزم تکه موتو بکن زیر مقنعه. با جدیت بهش گفتم این تکه عادت نداره بره زیرمقنعه زورم بهش نمیرسه.خلاصه این مدت برام جالب بود یه مثل هست میگه اگه خواستی کسی را بشناسی یا باهاش زندگی کن یا باهاش مسافرت کن یا تو جّوِ کاریش قرار بگیر باور کنید محدود ادمهای میدیدم که انسانی کار کنند. چقدر راحت زیر کار شانه خالی میکردند. کار من ثبت پرونده ها در کامپیوتر وگرفتن شماره برای پرونده ها بود. به من میگفتند بیکاری نمیخواد همه انها را در کامپیوتر ثبت کنی ول کن بابا حوصله داری یه شماره همینطوری براشون بزن رو پرونده ها برو. خانم جلالی اخرین شمارت چند بود میخوام بعدیشو بزنم رو این پرونده؟
دائم فقط حرف حقوق بود که کی بهشون میدند یا هنوز بهشون ندادند نمی دونم عیدی کم دادند. خیلی راحت ارباب رجوع ها را شوت میکردند برای این و ان. برو تو اتاق آخری. اخه خانم رفتم گفتند بیام تو اتاق شما . برو فردا بیا .اقا دیروز هم همین را گفتی. برو بالا. رفتم گفتند برو پائین. نمیدونم مقصر بودند نبودند خیلی بهشون فکر میکنم به نظر شما چه عواملی باعث میشه تا ادمها طور دیگه عمل کنند!؟

